الفيض الكاشاني
113
راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )
گوشت اشتها پيدا مىكرد ؛ و هرگاه مايل به گوشت خوردن مىشد ، غلام خود را مىفرستاد و غلام برايش كلّهاى مىخريد و آن را مىخورد . به او گفتند : مىبينيم كه زمستان و تابستان جز كلّه چيزى نمىخورى ، به چه دليل آن را برگزيدهاى ؟ گفت : كلّه خيلى خوب است قيمتش را مىدانم و از خيانت كردن غلام در امانم و نمىتواند مرا مغبون كند و گوشتى نيست كه غلام بپزد و بتواند از آن بخورد و اگر به چشم يا گوش يا صورت آن دست بزند از آن آگاه مىشوم و با خوردن كلّه گوشتهاى رنگارنگى مىخورم ، چشم آن رنگى و گوش آن رنگى و ميان سر و گردنش رنگى و مغز آن رنگى و زبان آن رنگى است و خودم از عهدهء خرج پختن آن برمىآيم بنابراين براى من در خوردن كلّه منافع و بهرههايى نهفته است . روزى محمّد بن يحيى از خانه به قصد ديدار خليفه مهدى عباسى بيرون رفت . زنى از خاندانش به او گفت : اگر با جايزه برگردى سهم من چقدر است ؟ گفت : اگر صد هزار درهم به من بدهد يك درهم به تو مىدهم . پس شصت هزار درهم به او داده شد و او به آن زن چهار ششم درهم داد . يك بار با يك درهم گوشتى خريد . پس يكى از دوستانش دعوتش كرد او گوشت را با كم كردن يك ششم درهم به قصّاب پس داد و گفت : از اسراف خوشم نمىآيد . اعمش همسايهاى داشت كه همواره او را به منزل خود دعوت مىكرد و مىگفت : بيا تكّهاى نان با نمك بخور و اعمش خوددارى مىكرد . روزى او را به خانه فراخواند و چون گرسنه بود موافقت كرد . پس وارد منزلش شد . صاحب خانه تكه نانى و نمكى نزد او آورد . پس گدايى آمد و صاحب خانه به او گفت : خدا به تو خير دهد ، دوباره تكرار كرد و صاحب خانه گفت : خدا به تو خير دهد . چون بار سوّم تكرار كرد به او گفت : برو و گرنه با عصا به خدمتت مىرسم ، اعمش گدا را صدا زد و گفت : واى بر تو برو به خدا سوگند راستگوتر از صاحب اين خانه نديدهام ( با عصا به سراغت مىآيد ) مدّتى است كه